X
تبلیغات
قرار نبود...

قرار نبود...

قرار دنیا

در دنیایی زندگی میکنم که میخواهند

خوب باشم

سکوت کنم و یا تنها از دل حرف بزنم 

اعتماد کنم به هر چیزی که هس

زیبا ببینم ...   

نهایت انصاف آدمهای دنیای من این است׃

نهایت خوب بودنت در برابر بدی های دیگری

نهایت اعتمادت در برابر دروغ های دیگری

و مثبت کردن تمام منفی های ذهنت برای لحظه ای زیبا دیدن

ولی هیچگاه چنین قراری نبوده

قراره دنیا

خوب بودن تو در برابر نهایت خوبی دیگریست

اعتمادت در برابر حقیقی ترین حرف هاست

و دیدت در برابر زیباترین زیبایی هاا

 

 

  

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393 ساعت 20:22 توسط reyhaneh |


قرار نبود...

تا جایی که فهمیدم قرار نبوده این ‏قدر وقتمان را در آخورهای سرپوشیده تاریک بگذرانیم به جای چریدن زندگی و چهار نعل تاختن در دشتهای بیمرز.‏

قرار نبوده تا نم باران زد، دستپاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سربگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم.‏

قرار نبوده اینقدر دور شویم و مصنوعی، ناخنهای مصنوعی، دماغ مصنوعی، دندان های مصنوعی، خنده های مصنوعی، آوازهای مصنوعی، دغدغه های مصنوعی.

هر چه فکر میکنم میبینم قرار نبوده ‏ما اینچنین با بغل دستیهایمان در رقابتهای تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم ‏جانور بهتری هستیم، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن ‏برای چیست؟

قرار نبوده همه از دم درس خوانده ‏بشویم، از دم دکترا به دست به روی زمین خدا راه برویم، بعید بدانم راه ‏تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود … باید کسی هم باشد که ‏گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند و عاقبت هم یک ‏روز در همان هیأت چوپانی به پیامبری مبعوث شود. یک کاوه لازم است که آهنگری ‏کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند…‏

بیشک در هیچ کجای خلقت این همه کامپیوتر و پشتهای ‏غوزکرده ی آدم های ماسیده لحاظ نشده بوده؛ تا به حال بیل زده اید؟ باغچه هرس ‏کرده اید؟ آلبالو و انار چیده اید؟… کلاً خسته از یک روز کار یَدی به ‏رختخواب رفته اید؟

قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچکار ‏نیایند و ساعت های دیجیتال به جایشان صبح خوانی کنند. آواز جیرجیرک های ‏شب نشین حکمتی داشته حتماً، که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن ‏ما تا قرص خواب لازم نشویم و اینطور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.‏

من فکر میکنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان، بشود همه ی دار و ندار زندگیمان، همه ی دغدغه ی زنده بودنمان که برایش چنگ بزنیم بر صورت یکدیگر!

قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه ی سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 ساعت 19:21 توسط reyhaneh |


bazi vaghta enghad khastei enghad daghonii enghad deligiriii

ke faghat dos darii gerye konii o faghat montazer ye bahoneii

injor vaghta hata ghashangtarin chizam vasat zesht mishan 

injor vaghta hata az aziz tarin kasat badet miad

injar vaghtaaa faghat dos dariii ahang matarsak maziyar falahii o gosh bedii o faghat gerye konii

ye gerye bi dalil 

ye gerye faght vase inke khaliiii shii

 ba  inke nemidoniii chete

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1392 ساعت 21:51 توسط reyhaneh |


مسافر

چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی
چقدر هم تنها!
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
...

دچار یعنی
عاشق

و فکر کن که چه تنهاست
اگر ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بیکران باشد

چه فکر نازک غمناکی!
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست

نه ، وصل ممکن نیست،
همیشه فاصله ای هست
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،

همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
و گرنه زمزمه حیات میان دو حرف حرام خواهد شد

و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست

و عشق
صدای فاصله هاست.
صدای فاصله هایی که
غرق ابهامند؟
نه،
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر.

همیشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند
و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را به آب می بخشند
و خوب می دانند
که هیچ ماهی هرگز،
هزار و یک گره رودخانه را نگشود...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392 ساعت 14:47 توسط reyhaneh |


صادقــــانه دروغ گفتــن 

خالصـــانه خیانتــــ کردن 

و عاشــــقـانـه بی وفــــایی کـردن....

و هــــر چـه بیشــــتر خودتــــ را از چشـــمم انداختــن...!!!! 

و چه حس پوچـــی بود این که میپنداشــــتم... 

لایق اعتمــــادی...

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392 ساعت 15:42 توسط reyhaneh |


مـغرور تـر از آنـم کـه التـماسـت کـنم بـمانـي
امــا
بـغـض،
يــعني: نـــــــــــرو .....
بــفــهـم!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392 ساعت 15:23 توسط reyhaneh |


Avazak_ir-Love213.jpg


ایـن روزهـا،

بـا تـو،

بـه وسـعـت تـمـام نـداشـتـه هـایـم،

حـرف دارم...

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1392 ساعت 13:26 توسط reyhaneh |


+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1392 ساعت 13:20 توسط reyhaneh |


8.jpgهــــی...
خـــودتــ را هـم بُـکُـشـــی...
ردّ ایـــن غـم ِ مــشـکــوکــــ...
پشتـــــ ِ شیـطنـتـهــــای ِ دائـمـــی نـگاهتــــ...
گـُــــم نمیشــــود...!
+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1392 ساعت 13:15 توسط reyhaneh |


راســــــتی،

دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام…!

“حــــال مـــن خـــــــوب اســت” … خــــــوبِ خــــوب
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1392 ساعت 21:34 توسط reyhaneh |