قرار نبود...

هر چی میخوای منو نخوای     

 

نمیشه من کنارتم
  

تو شمع روشنیو من  


 سوختیه بی قرارتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 22:1  توسط reyhaneh  | 

چه انرژی عظیمی میخواهد کنترل اولین قطره ی اشک برای نچکیدن
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 23:38  توسط reyhaneh  | 

bad az zohr jome bashe 

akharin jome tabestonam ke bashe

be tor kamel manay khoshbakhtio dark mikoni

:((((((((((((((((((

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم شهریور 1393ساعت 18:25  توسط reyhaneh  | 

حواست هست یک تابستان دیگر هم گذشت و هیچ معجزه ای نشد،حالا باید دوباره دل خوش کنیم به آمدن پاییز،یک پاییز خوشرنگ که زرد و نارنجی نباشد،به پاییزی که دلت نگیرد و غروبش غم نداشته باشد و توی کوچه و پس کوچه هایش بغض نباشد،پاییزی که مهر و آبان و آذرش تو را یاد هیچ خاطره خیسی نیاندازد و دل کندنش آسانتر از دل بستنش باشد،یک پاییز دوست داشتنی که شاید مال من و تو باشد،میمانیم به امید پاییزی.که نه از فاصله خبری باشد نه از. درد نه از زخم نه از جنگ نه از فقر،به امید پاییزی که وقتی به
آخر رسید جوجه ای از جوجه هایمان کم نشده باشد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 20:57  توسط reyhaneh  | 

من دلم خیلی تنگ شده برات خیلی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 22:27  توسط reyhaneh  | 

زندگی جاریست انقدر جاریست که دیگر خسته شده ام ااز این همه تکرار زندگی دلم اندکی تفاوت میخواهد در جریان زندگی گم شده ام انگار که نیستم انگار که نبوده ام روزهای سخت تر دیگری هم در راهست روزهایی که همه تکرار است با این تفاوت که دیگر نیستی زندگی جاریست همانند اشک های من برای تکمیل خوشبختی این روزهایم تنها پاییز را کم دارم تو هم بیا پاییز... اما تو دیگر غمگین نباش تو دیگر ابری نباش تو دیگر زرد و خشک نباش پاییز می آید اما تو نه جایگزین خوبی نیست برای تو برای تو که همیشه بهار زندگی من هستی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 22:18  توسط reyhaneh  | 

ﺧﺪﺍﯾﺎ ... ﺁﻏﻮﺷﺖ ﺭﺍ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺩﻫﯽ؟ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﻔﺘﻦ ، ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ ! ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻣﻦ ﺑﻐﺾ ﮐﻨﻢ ، ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﯽ : ﻣﮕﺮ ﺧﺪﺍﯾﺖ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺑﻐﺾ ﮐﻨﯽ ... ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻣﻦ ﺑﮕﻮﯾﻢ : ﺧﺪﺍﯾﺎ ... ؟ ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﯽ : ﺟﺎﻥ ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﯿﺎﯾﯽ ؟ ﺗﻤﻨﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ .. ﮔﻠﻪ ﺩﺍﺭﻡ .. ﺍﺯ ﮐﯽ بماند... ﺍﺯ ﭼﻪ بماند... ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺩﺭﺩﯼ ﺑﺮﻣﻦ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﮐﻪ بماند ﺩﻟﯿﻠﺶ ﭼﯿﺴﺖ ، ﮐﯿﺴﺖ ! ﺑﯽ ﺣﺲ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﻬﺎﺕ !... ﺩﻟﻢ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ، ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺁﺭﺍﻣﺶ،اندکی مهم بودن،اندکی دوست داشتن،اندکی.... بماند.
+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 18:9  توسط reyhaneh  | 

واقعا خوشبخته...

آدمی که یه چیزی داشته باشه که صبح به خاطرش از خواب بیدار بشه ،
چه قدر خوشبخته ...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 22:26  توسط reyhaneh  | 

ما برای رنج کشیدن آفریده شده ایم
ولی به دنبال لذت بردن می گردیم
باید پذیرفت که تنها راه ادامه دادن
لذت بردن از رنج هایی ست که می کشیم
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 0:58  توسط reyhaneh  | 

فهمیده ام که معمولی بودن شجاعت می خواهد. آدم اگر یاد بگیرد معمولی باشد نه نقاشی را میگذارد کنار، نه دماغش اگر معمولی است را عمل می کند، نه غصه می خورد که ماشینش معمولی است، نه حق غذا خوردن در یک سری از رستوران های معمولی را از خودش میگیرد، نه حق لبخند زدن به یک سری آدمها را، نه حق پوشیدن یک سری لباس ها را. حقیقت این است که "ترین" ها همیشه در هراس زندگی می کنند. هراس هبوط (سقوط) در لایه آدم های "معمولی". و این هراس می تواند حتی لذت زندگی، نوشتن، درس خواندن، نقاشی کشیدن، ساز زدن، خوردن، نوشیدن و پوشیدن را از دماغشان دربیاورد. تصمیم گرفته ام خودِ معمولی م را پرورش دهم. نمی خواهم دیگر آدم ها مرا فقط با "ترین"هایم به رسمیت بشناسند. از حالا خودِ معمولی م را به معرض نمایش می گذارم و به خود معمولی ا م عشق می ورزم و به آدم ها هم اجازه دهم به منِ معمولی عشق بورزند تهمینه میلانی
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 0:55  توسط reyhaneh  | 

مطالب قدیمی‌تر