قرار نبود...

خداوندا آیا به یاد داری؟

خداوندا

آیا به یاد داری؟

آیا رویای کودکیم را به یاد داری؟

همان رویایی که سرم را به سوی آسمان بلند میکردم و طناب هایی که برای رسیدن به تو لازم داشتم شمارش میکردم

1.2.3......

آری این رویای کودکیم بود

و اینک که بزرگ شده ام

به رویایی محال برایم تبدیل شده

اینک که به آسمان می نگرم

فاصله ام را بسیار زیاد می بینم

میدانم

در طول عمر خویش

هر گناهی که کرده ام

فاصله ای را بین من و تو ایجاد کرده

اینک مرا ببخش

و............

فاصله ام را با خویش کمتر بدار

بگذار در رویای کودکیم زندگی کنم

بگذار به این بیاندیشم که تا تو فاصله ای ندارم

بگذار آن زمان که دلتنگم به این بیاندیشم که تا آغوش تو فاصله ای نیست

بگذار هنگامی که به آسمان می نگرم تو را بیابم

بگذار به این بیاندیشم که حرفایم را میشنوی

بگذار این فاصله طولانی را کمتر کنم

و تو................

مرا ببخش................

به خاطر تمام این سالیان که گناه کردم و این فاصله را ندانسته به وجود آوردم

به امید بخشش ات خدای بخشایشگر

+ نوشته شده در جمعه بیستم تیر 1393ساعت 5:12 توسط reyhaneh |

اولین باش...

اولین کسی باش که می خندد.وقتی دلیلی برای خندیدن نمی بینی.همان زمانی است که بیشترین نیاز به

خندیدن است.

اولین کسی باش که می بخشد.افکارمنفی گذشته رابرای همیشه کناربگذار.

اولین کسی باش که کاری راانجام می دهد.هرچه زودتراقدام کنی کارهای بیشتری می توانی انجام دهی.

اولین کسی باش که تشکر می کند.برخورد حق شناسانه زندگیت رامملو ازخوشبختی می کند.

اولین کسی باش که با موقعیت های جدید و متفاوت وفق می یابد.وقتی تغییرات رامی پذیری کارهایت رابا

علاقه بیشتری انجام می دهی.دیگربرای داشتن زندگی بهتر منتظر ننشین بلکه

اولین کسی باش که به جلو حرکت می کند...

+ نوشته شده در جمعه بیستم تیر 1393ساعت 5:11 توسط reyhaneh |

ﺗﻮ ﺭﺍ "ﺩُﺧﺘــﺮ " ﻣﯽﻧﺎﻣﻨﺪ ... !! ﻣﻀﻤﻮﻧﯽ ﮐﻪ ﺟﺬﺍﺑﯿﺘﺶ ﻧﻔﺲ ﮔﯿﺮ ﺍست ... !! ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻪ ﯼ ﺗﻮ ، ﻧﻪ ﺑﺎ ﺷﻤﻊ ﻭ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﻣﻌﻨﺎ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻭ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺍﺷﮏ ﻭ ﺍﻓﺴﻮﻥ ... !! ﺍﻣﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦﻫﺎ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺑﺮ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ … !! ﺗﻮ ﻧﻪ ﺿﻌﯿﻔﯽ ﻭ ﻧﻪ ﻧﺎﺗﻮﺍﻥ ، ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺁﻓﺮﯾﺪﮔﺎﺭﺕ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﻭ ﺯﻭﺭ ﺑﺎﺯﻭ ﻣﯽﭘﺴﻨﺪﺩ ... !!! ﺍﺷﮏ ﺭﯾﺨﺘﻦ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ ، ﻗﺪﺭﺕ ﺭﻭﺡ ﺗﻮﺳﺖ ... !! ﺍﺷﮏ ﻧﻤﯽﺭﯾﺰﯼ ﺗﺎ ﺗﻮﺟﻬﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪﺍﺕ ﺟﻠﺐ ﮐﻨﯽ ... !! ﺑﺎ ﺍﺷﮏ ، ﺭﻭﺣﺖ ﺭﺍ ﺟﻼ ﻣﯽ ﺩﻫﯽ ... !! ﺧﺎنه ﺑﯽ ﺗﻮ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺳﺎﮐﺖ ﺍﺳﺖ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﻭ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﮔﻮﺵ ﺩﺍﺩﻥ ﻧﯿﺴﺖ ... !! ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﺮﻧﻢ ﻻﻻﯾﯽِ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﺨﺸﯽ ﺭﺍ ﻣﯽﻃﻠﺒﺪ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻭﯼ ﺻﺪﺍﯼ ﺗﻮ ﻧﻬﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ ... !! ﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺷﺪﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻌﻨﺎ ﻣﯽﮔﯿﺮﯼ ... !! ﺗﻮ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﻌﻨﺎ ﺩﺍﺭﯼ ، ﻣﻌﻨﺎﯼ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﮊﻩ " ﺩُﺧﺘـﺮ ﺑﻮﺩﻥ " ﺍﺳﺖ ... !! ﺍﮔﺮ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻏﻠﻂ ﻭ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻧﻈﺮﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺿﻌﯿﻔﻪ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ ، ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻗﻮﯼﺗﺮ ﺍﺯ ﻗﺒﻞ ، ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﻫﻤﯿﻦ ﻭﺍﮊﻩ ﺳﺮ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯽﺯﻧﯽ ... !! ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺗﻮ ﺭﺍ " ﺩُﺧﺘــﺮ" ﺁﻓﺮﯾﺪﻩ ﺍﺳﺖ ... !! ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ... !! ﺑﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﻢ ... !!!
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 1:20 توسط reyhaneh |

قرار دنیا


در دنیایی زندگی میکنم که میخواهند

خوب باشم

سکوت کنم و یا تنها از دل حرف بزنم 

اعتماد کنم به هر چیزی که هس

زیبا ببینم ...  

نهایت انصاف آدمهای دنیای من این است׃

نهایت خوب بودنت در برابر بدی های دیگری

نهایت اعتمادت در برابر دروغ های دیگری

و مثبت کردن تمام منفی های ذهنت برای لحظه ای زیبا دیدن

ولی هیچگاه چنین قراری نبوده

قراره دنیا

خوب بودن تو در برابر نهایت خوبی دیگریست

اعتمادت در برابر حقیقی ترین حرف هاست

و دیدت در برابر زیباترین زیبایی هاا

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 3:18 توسط reyhaneh |

حس بدیه هر روز به بی احساس بودن محکوم شی یا اصلا به عنوان یه صفت از طرف دیگران در مورد تو باشه در صورتیکه که نباشی بی احساس وفقط نتونی اونجوری که بقیه در مورد احساسشون حرف میزنن تو بزنی:((((

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 2:3 توسط reyhaneh |

سهراب سپهری

من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است! نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه چه کسی پشت درختان است؟ هیچ، می‌چرخد گاوی در کرت ظهر تابستان است سایه‌ها می‌دانند، که چه تابستانی است...
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 21:19 توسط reyhaneh |

چه کسی می داند که

تو در پیله ی تنهــایی خود تنهــایی ؟؟!

چه کسی می داند که

...

تو در حسرت یک روزنــه در فردایـی ؟؟!

پیله ات را بگشــا

تو به اندازه پروانــه شدن زیبــایی ...

____________________________
سهــراب سپهری

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم خرداد 1393ساعت 19:54 توسط reyhaneh |

تنهایی قشنگتریـن و بی منت ترین حس دنیاست چون برای داشتنش نیاز به هیچکس نداری …
+ نوشته شده در سه شنبه ششم خرداد 1393ساعت 23:3 توسط reyhaneh |

!

چرا رفتی ؟! چرا من بیقرارم به سر سودای آغوش تو دارم نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست ندیدی جانم از غم ناشکیباست چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم به سر سودای آغوش تو دارم خیالت گر چه عمری یار من بود امیدت گر چه در پندار من بود بیا امشب شرابی دیگرم ده ز مینای حقیقت ساقرم ده چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم به سر سودای آغوش تو دارم ********* چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم به سر سودای آغوش تو دارم نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست ندیدی جانم از غم ناشکیباست چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم به سر سودای آغوش تو دارم دل دیوانه را دیوانه تر کن مرا از هر دو عالم بی خبر کن بیا امشب شرابی دیگرم ده ز مینای حقیقت ساقرم ده چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم به سر سودای آغوش تو دارم
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم خرداد 1393ساعت 22:22 توسط reyhaneh |

این روزها کاری به همدیگر نداریم

حتی با خودمان هم، دیگر کاری نداریم

همه چشم به راه اتفاقی هستیم که کاری به خوب و بد آن هم نداریم!

...

فقط منتظر افتادنش هستیم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393ساعت 17:2 توسط reyhaneh |